خدافظ سیاوش....
حالا حالم نسبت به قبل خیلی بهتره... همیشه روزای بد می گذره و تنها چیزی که می مونه
۴ تا خاطرست و کسایی که بهت کمک کردن!
حالا دیگه با قبل همه چی فرق کرده.... می خوام سعی کنم فراموشش کنم. چند روز پیش
سیاوش واسم زنگ زد... وقتی باهاش حرف می زدم صدام می لرزید و اون موقع چقدر
دلم واسه خودم سوخت وقتی که گفت فکر می کنه که بدی در حقم نکرده...!
انقدر بی ارزش بودم که هر کاری می کرد مهم نبود؟؟ تا حالا فکر می کردم مرور زمان
بهش ثابت می کنه که دربارم اشتباه می کرد... اما حالا می فهمم که با گذشت زمان فقط
همه چیز کمرنگ تر از قبل شده و دیگه ناراحتیه من فایدهای نداره...
نمی بخشمش .هیچ وقت!!! خودش هم میدونه....
همه چیز گذشت اما من فقط واسش دعا می کنم و امیدوارم به اون چیزی که می خواد
برسه.۲ نفر واقعا بهم کمک کردن.خانم هژیر که فکر کنم دیگه می شناسیدش و فقط
می خوام بگم که از ته ته های قلبم صادقانه دوسش دارم
حالا دیگه من یه دوست خوب دارم...شاید خیلی خوش تیپ و خوشگل نباشه اما داداشی
من (سعید جونم
) قلبی داره که من با دنیا عوضش نمی کنم...
چند روز پیش که باهاش رفتم کافی شاپ خیلی با هم حرف زدیم که آخرش صاحب کافی
شاپ ما رو انداخت بیرون![]()
![]()
حرفاشو هیچ وقت فراموش نمی کنم... بهم یاد داد که سعی کنم به خدا برسم... برم دنبال
حقیقت.دل شوره و نگرانی عجیبی دارم.اطرافم حرفایی می شنوم که همه با هم تفاوت داره...
برام دعا کنین....
