خدایا ! آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام. راستش دیگه نمی خواستم بنویسم چون هیچ کی مطلبامو
نمی خونه و همه نظرای الکی می دن یا نظر ندین یا اگه می دین
حداقل به پستم ربط داشته باشه
دلم گرفته ! بدجوری!
بعضی اوقات از شدت ناراحتی نمی تونم نفس بکشم.........
امروز تشیع جنازه یکی از بچه های شهرک نیروی دریایی بود
من اونجا کلاس می رم.
تموم شهرک سیاه پوش بود . انگار همه چی اونجا مرده بود.
پسره شنبه عصر یهو به سرش می زنه که قرص برنج بخوره
اما بالافاصله به مامان و باباش می گه که نمی خواسته خودکشی
کنه و از اونا می خواد که نجاتش بدن
تا یک شنبه تو بیمارستان بود. تا این که ساعت ۱۰ شب یه لحظه
دستگاشون قطع می شه و ..........
سهیل مربی بدنسازی توی باشگاه عضدی بود و قرار بود ازدواج کنه
اما مامان و باباش می گفتن که باید بره سربازی بعد عقد کنه!!!
نمی گم خوشگل بود اما خوش قیافه بود . بابا اصلا هیچی نبود.
آدم که بود..... ۲۰سال بیشتر نداشت.
اگه خانوادشو می دیدین. مامانش ناراحتی اعصاب داره الان
اون بیچاره تو شوکه . اگه بدونین چه جوری خودشو می زد
داداشش که رو زمین دراز کشیده بود و خودشو می کوبند به
زمین.... خواهر کوچولوش از ناراحتی می لرزید........
باباش هم که.................
قبلا هم مثه اینکه همچین اتفاقایی تو شهرک افتاده بود . یه پسره
خودشو حلق آویز کرده بود. آخه ناراحتی قلبی داشت و دیر یا زود
می مرد اما اون بیچاره دیگه تحمل درد کشیدن رو تداشت.....
با هرکی درباره سهیل حرف می زنم می گه :" حقش بود .چرا
بی عقلی کرد؟؟؟ " آخه بابا اون آدم بود. چه جوری می تونین
بی اعتنا باشین؟؟؟؟
همه دوسش داشتن همه پس چی شده که الان دارن فراموشش
می کنن خوبیهاشو مهربانیاشو
خدایا پشیمون شده بود تو که اینو خوب می دونستی
تو که می دونستی چه آرزوهایی داشت.....
تو که صدای زجه های مامانشو شنیدی.....
تو که می تونستی کمکش کنی چرا نکردی؟؟؟؟
چرا؟؟!!!!!!
