تبليغاتX
شاید روزی کسی تنهایم را بفهمدو دیگرنباشم
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385

این بارونه یا اشک؟؟؟؟؟؟

 

  امشب دوست دارم از داستانی واستون بنویسم که همتون بعد از خوندش واسه

  یه لحظه هم که شده به این فکر می کنین چقدر غمنگیزه

  می نویسم واسه دوسای مهربونم که با اومدنشون خوشحالم می کنن.دوستون

  دارم از ته تهای قلبم.آره با توام

  می خوای صدات کنم؟؟؟؟؟؟

  مسعود--سعید----آرین----دو تا رضا----مهرداد----غریبه---سامان---فرید--

  پدرام--- محسن --- محدثه--آرش وخیلیای دیگه که هیچ وقت تنهام نذاشتن

  اینو نوشتم که بگم واقعا دوستون دارم

  حالا دیگه داستان رو می نویسم

  بارون می یاد!

  من یاد اون شبی افتادم که با هم داشتیم قدم می زدیم . یهو بارون گرفت و تو

  چترت رو آوردی بودی . یادمه وقتی توی دستات دیدم گفتم: " چتر برای

  چی آوردی؟"  گفتی:"بارون می گیره". گفتم:"هواشناسی که چیزی نگفت  

  نکنه هواشناسی اختصاصیتو گفته هوا بارونیه. ببین آفتاب چه جوری می تابه

  حتی یه  تیکه ابر هم تو آسمون نیست.چترتو باز کن آفتاب نسوزونه ما رو"

  یادمه چقدر سر به سرت گذاشتم و تو فقط با یه لبخند جواب تموم حرفامو دادی

  و گفتی:" اگه بارون بیاد نمی زارم بیای زیر چترم".

  با هم و دست تو دست هم قدم زدیم از هر دری صحبت کردیم اما توی حرفات یه

  غمی بود .لبخنداتم غمگین بود. انگار دلت حسابی گرفته بود.  ساکت شدم از

  لودگی واسه سر حال آوردنت که فایده ای نداشت خسته شدم.

  بعد تو چشات نگاه کردم و گفتم:"چیه؟ مثل همیشه نیستی.

   گفتی:"هیچی.خوبم!"

  اما توی چشمات غم بود و دلهره. با یه حسی که نفهمیدم چی بود اما معلوم بود

  هوای دلت ابریه. بهت گفتم :" نبینم هوای دلت ابری باشه ".

  آه کشیدی. یه آهی که قلبم رو به درد آورد و آسمون هم گرفت. آسمون یهو

  ابری شد دل منم گرفت فقط سکوت بود بینمون. تو داشتی آهسته و بی صدا

   گریه می کردی ومن...........

  آسمون غرید و یه صدای وحشتناک واونم گریه کرد. بلند شدی روبروم

  وایستادی و چترت رو باز کردی و دادی دست من.

  گفتی:" بیا خانومی . سرما می خوری بیا زیر چتر". با بغض گفتم:"پس تو

  چی؟" دوباره بهم لبخند زدی دستمو گرفتی و چترو گرفتی بالای سرم.

  بااصرارازت خواستم که تو هم بیای زیر چتراما تو گفتی زیر بارون می خوای  

  قدم بزنی و ساکت شدی . منم ساکت شدم و اصراری نکردم. چتر رو بستم و

  کنار تو راه رفتم. نگات کردم نمی تونستم بفهمم این بارونه که صورتت رو

  خیس کرده یا اشک.

  یه لحظه احساس بدی پیدا کردم. دستت رو فشار دادم و صدات کردم. با وحشت

  چند بار صدات کردم اما جوابم رو ندادی!

  بغض داشت خفم می کرد با بغض و ترس صدات کردم و تکونت دادم.

  واستادی نگام کردی و من که مثل یه طفل می لرزیدم تو بغلت جا دادی و با

  خنده  گفتی:"چیه خانومی؟ چرا داد می کشی؟ من که اینجام جایی نرفتم و من

  سرم رو محکم توی بغلت فشار دادم و هیچی نگفتم.

  می دونستم نیاز نیست حرفی بزنم. تو تمام حرفامو خوندی.

  چه آرامش عجیبی اون شب بارونی داشتم و حالا دوباره همون دلهره و

  اضطراب و بارون.

  مطمئنم تو هم دلت گرفته. بعد اون شب تو رفتی و دیگه من آرامش ندارم.

  بازم بارون شدیدتر شد

  این بارونه یا اشک.......

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 1:2 توسط محدثه |