تبليغاتX
شاید روزی کسی تنهایم را بفهمدو دیگرنباشم
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386

روزای غمگین....

محدثه اومد... دوباره اومد... اما این دفعه دیگه کسی منتظر اومدنش نیست.... وقتی هم که داشتم می رفتم کسی پشت سرم آب نریخت.... نمی نوشتم چون از همه چی شاکی بودم از خودم از دوسام از جامعه ام.... اون موقعه ها حس می کردم که کسی هست که بیاد دل نوشته هامو بخونه اما حالا واسه دل خودم می نویسم.... دلم واسه روزایی که تند تند می دوییدم پشت سیستم می شستم که کامنتامو بخونم تنگ شده....حتی وبلاگمو...یار همیشگیمو فراموش کردم... حتی تولدشو بهش تبریک نگفتم...آخه مرداد 3 4ساله می شد...دیگه نه از اون دخترک دل شاد خبریه نه از اون دوستا...هیچ وقت دلم نمی خواست توی تنهایی خودم با خدا غرق شم اما شدم.... شاید به قول خانم هزیر بازم دارم غور می زنم اما نه من خسته ام ... به اندازه تموم عمرم خسته ام ... کی فکرشو میکنه پشت چهره ی خندونه آدما چیه؟ کی فکرشو می کرد خانوادم منو بخاطر اعتقادم ترد کنن و ناراحتیای مامانم منو مجبور کنه بهشون دروغ بگم که اون چیزی شدم که اونا می خوان؟! خدایا ما اشتباه نکردم ... چرا کسی منو باور نمی کنه؟! دوست من! تو چی؟ راجع من چی فک می کنی؟ آره تو ! شاید هیچ وقت نیایو وبلاگمو نخونی اما دلمو بد جوری شیکوندی... من که باهاتون صادق بودم اما شما چی؟ هیچ وقت به من فکر کردین؟ این که چه بلایی سرم می آد؟ آینده ام چی می شه؟ کاش حداقل واقعیتا رو می گفتی... به خدا اگه می گفتین وجود من تو اون مدرسه آزارتون می ده می رفتم اما چرا با نامردیتون اینو بهم فهموندین؟! اگه واصه من پرونده سیاسی درست می کردن واصه تو چی می شد؟ بی مرام حداقل راستشو می گفتی... من کی تو مدرسه تبلیغش کردم... کی؟ انگار همه از دیدنه اشکام خوشحال می شن! یه بار هم به روتون نیاوردم اما تو خلوته خودتون چی؟ می تونین از واقعیت فرار کنین؟ کی فکرشو می کرد پشت اون لبخندایی که بهم می زنین چیه! همیشه به حرف خانم هزیر گوش می دم.دیگه باحرص و ناراحتی ازش حرف نمی زنم... فقط یه لبخند تلخ می زنم...کاش همهمون همیشه بچه می موندیم... وقتی که بزرگ می شیم یادمون می ره که یه فرشته کوچولو بودیم...خدایا دیگه هیچی و هیچکی رو نمی خوام.... فقط و فقط خودتو می خوام.داشتنه تو یعنی همه چی...همه همه چی! آرزو دارم یه روز ببینمت...حتما می بینمت... خدایا تنها کسی که دارم توییو فقط از تو کمک می خوام...تنهام نزار.....
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 21:29 توسط محدثه |