تبليغاتX
شاید روزی کسی تنهایم را بفهمدو دیگرنباشم
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385

روزای گذشته....

خیلی وقت که نیومدم اما حالا اینجام.... اومدم که سعی کنم که تنها نباشم...... الان چراغ خاموشه و من روی تختم نشستمو از پنجره به دونه های برفی که تند تند مثه پنبه می آن پایین نگاه می کنم... به درخت کاجی تنها اون بیرونه و دونه های برفی که روش نشستنو وقتی نور بهش می خوره شبیه چراغ های ریز ریز می مونن شاید هم شبیه ستاره های ریز می مونن که روی درخت کاج نشستند...... بعضی اوقات فکر می کنم اونا هم همه چی رو درک می کنن ولی چون نمی تونن حرفی بزنن ما خیال می کنیم هیچی رو حس نمی کنن..... چند روزیه بد جوری سرما خوردم . پیش دکی جون هم که رفتم ۴ روز مرخصی داد بهم. چند شب که یک لحظه هم نمی تونم بخوابم . دیشب بدترین شب عمرم بود..... حس می کردم دارم بخار می شم ... چیزیی که می دیدم یه چیزی بین رویا وخواب بود . چیزایی که از بچه گیم تا الان اتفاق افتاده بود و دیدم اما همش واقعیت نداشت..... یه کم که حالم بهتر شد به خودم به زندگیم به کارام به اطرافیان فکر کردم. نا خودآگاه یاد بهترین.... افتادم. نمی دونم جای .... چی بذارم. بهترن دوست بهترین معلم بهترین هم زبون....اون کسیه که با اینکه همیشه بدی می کنیم بهش بازم هیچی از مهربونیش کم نمی شه (( خانم هژیر)). هم دبیر خط در گرافیکمونه هم تصویر سازی.... تنها دبیریه که واقعا بودنش برام مهمه. که حاضرم واسش بمیرم..... اون تو اوج ناراحتی خدا رو دوباره یادم آورد. همیشه با خدا رفیق بودم ولی نمی دونم چرا این دفعه داشتم از کمکش نا امید می شدم. چند وقت قبل وضعیت بدی داشتم . بهترین دوستم منو تنها گذاشت. همه در مورد دوستم بد فکر می کردن اما من بهش اعتماد داشتم و بقیه فقط با حرفاشون ناراحتم می کردن.... من فکر می کردم آدما عوض می شن اما من اشتباه می کردم..... ۴ بار بهش فرصت دادم.سعی خودم هم کردم که دوست خوبی باشم ولی اون......... بعد رفتنش واسه من فقط چند خاطره ازش موند و سرزنشا و زخم زبونای دوستام و حتی خواهرم .هیچ کدوم نخواستن درکم کنن. وقتی که بهشون احتیاج داشتم تنهام گذاشتن.... حرفی که چند روز پیش اون بهم گفت خیلی بیشتر از سرزنشای بقیه آزارم داد..... دلم از حرفش شیکست اما مهم نیست.ممکنه دیگه نبینمش اما همیشه تو قلب و ذهن من مثه یه دوست خوب باقی می مونه نه دوستی که .... حالا دیگه هروقت یادش می افتم فقط لبخند می زنمو واسش آرزوی بهترینها رو می کنم. من از خانم هژیر یاد گرفتم که برای گذشته حسرت نخورم. یاد گرفتم که از محبتی که بی ریا به بقیه می کنم هیچ وقت پشیمون نشم. یاد گرفتم که انتظار محبت و رفتار خوب از کسی نداشته باشم و حتی واسه کسایی که بهم بدی کردن دعای خیر کنم..... شاید اگه خانم هژیر نبود من دیگه هیچ وقت شاد نبودم فقط می تونم بگم خیلی دوست دارم. خدایا ! من هیچ وقت تنها نمی مونم .... من تو رو دارم.....
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 1:5 توسط محدثه |