تبليغاتX
شاید روزی کسی تنهایم را بفهمدو دیگرنباشم
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385

 

  خیلی وقته که وبلاگمو آپ نکردم. وقتشو نداشتم . نمی دونم واسه چی روزامو

  الکی می گذرونم. مثلا تابستونه. اما خسته ام . خسته تر از همیشه. دیگه حتی

  بیرون رفتن با دوستامم هم اونقدر برام جذاب نیست...... روزای تکراری. آدمای

  تکراری. حرفای تکراری ... همه چی و همه چی هر روز تکرار می شن. انگاری 

  هیچی نمی خواد عوض شه. دلم یه اتفاق می خواد . یه اتفاق نو . یه اتفاقی که

  زندگیمو عوض کنه. یه اتفاقی که با خودش شادیو واسه همه بیاره!

  تو دلت نمی خواد؟

  نگو نه ! چون می دونن زندگی واسه تو هم تکراری . چون همه چی واسه تو هم

  هر روز مثه قبل تکرار می شه!!!

  خدایی اگه می خندیم هم از سر الکی خوش بودنه........!!!!!!!

  چند روز پیش تو کلاس انگلیسی داشتیم درباره زندگی حرف می زدیم.

  اینکه زندگی چه جوری. این که زندگی رو چی تعریف می کنی

  یه جمله تو کتابمون نوشته بود که زندگی رو خودت می خوای که چه جوری بسازی

  خیلیا با این جمله موافق بودم اما ما چه جوری می تونیم زندگیمونو تو این وضعیت

  بسازیم؟  هر کاری کنیم بازم زندگیمون تغییر چندانی نمی کنه!!

  شاید خودمو بتونیم به همدیگه کمک کنیم اما مثه این که تو این زندگی ماشینی

  همه مون فراموش شدیم......

  همه مون داریم سعی می کنیم که وانمود کنیم همدیگه رو دوست داریم ولی

  بیشترمون تظاهر به دوست داشتن می کنیم!!!!!!! یا شاید به هم عادت کردیم

  دوباره مهر داره می آد. از اینکه داره مدرسه ها شروع میشه اصلا خوشحال

  نیستم . یعنی امسالم مثه پارسال کسل کنندست؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 1:3 توسط محدثه |