تبليغاتX
شاید روزی کسی تنهایم را بفهمدو دیگرنباشم
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385

حکایت آبگیر!

  بچه ها این مطلب رو از مقدمه ی کتای کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو برداشتم دوست داشتم 

  شما هم اینو بخونید

  کیمیاگر کتاب یکی از همسفرانش در کاروان را برداشت و ورق زد. به حکایتی

  درباره نرگس  رسید. 

   کیمیاگر با افسانه نرگس آشنا بود:

   نرگس هر روز بر روی آبگیر خم می شد تا زیبایی خود را در آن تماشا کند.

  روزی به قدری شیفته زیبایی خود شده بود که در آب افتاد و غرق شد.

  به جای او گلی روئید که نرگس نامیده شد.

  وقتی نرگس مُرد پریان جنگل به سراغ آبگیر رفتند و دریافتند که آب

  شیرین و گوارای آبگیر از اشک شور شده .

  پریان از آبگیر پرسیدند: چرا گریه میکنی؟!

  پاسخ داد: برای نرگس.

  گفتند : آه هیچ جای شگفتی نیست که تو در عزای نرگس گریه کنی

  زیرا هرچند ما در جنگل همیشه سایه به سایه اش راه می رفتیم 

  اما تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک به زیبایی

  او چشم بدوزی.

  آبگیر پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟!

   پریان با تعجب پرسیدند: چه کسی بهتر از تو این را می دانست؟! 

   وانگهی نرگس هر روز زیبایی خود را در آب های تو تماشا می کرد.

   آبگیر لحظه ای غرق در سکوت شد. عاقبت گفت: هرگز به زیبایی نرگس

   پی نبرده بودم. به این خاطر برای نرگس گریه می کنم که هرگاه بر روی 

   من خم می شد. من زیبایی خودم را در در اعماق چشمانش تماشا می کردم.

   کیمیاگر اندیشید : چه حکایت زیبایی!

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 18:57 توسط محدثه |
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385

فرشته فراموش کرد!!!!!

  فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت و گفت:

  خدایا! میخواهم زمین را از نزدیک ببینم اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب

  تجربه ای زمینی است.

  خداوند در خواست فرشته را پذیرفت.

  فرشته گفت : تا باز گردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کار من

  نمی آید .

  خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت

  را به امانت نگاه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

  فرشته گفت: باز می گردم حتماً باز می گردم این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

  فرشته به زمین آ مد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد . او هر که را می دید به یاد

  می آورد زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود اما نفهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن

  بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.

  روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.

  و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد. نه بالش را

  و نه قولش را .

  فرشته فراموش کرد . فرشته در زمین ماند . فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

                                                                                  عرفان نظر آهاری

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385 ساعت 14:34 توسط محدثه |