گل بی وفا نیست
شب شد خورشید رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب
آسمان را جستجو می کرد
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان از خجالت پژمرد!!!!
گل ها خیانت نمی کنند!!!!!!!!!!
مواظب خودتون باشین![]()
<<<<<<<MOHADDESE>>>>>>
گل بی وفا نیست
شب شد خورشید رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب
آسمان را جستجو می کرد
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان از خجالت پژمرد!!!!
گل ها خیانت نمی کنند!!!!!!!!!!
مواظب خودتون باشین![]()
<<<<<<<MOHADDESE>>>>>>
تازه پیدات کردم......تازه پیدات کردم آشنا !
سلام! من خیلی وقته که اومدم اینجا........!
نمی دونم چرا؟ شاید منم مثه شازده کوچولو خیال می کردم بر می گردم به همون جایی
که ازش اومدم!
از اون وقتی که یادم می آد اسمم یادم نیست! آدمای اینجایی بهم می گن " محدثه " !
خیلی وقت بود..... خیلی وقت بود که یادم رفته بود......خیلی وقت بود که قاطی دنیای
اینجایی ها شده بودم.............
تا اینکه دیشب! آره دیشب! صدای خنده شازده کوچولو رو شنیدم.....سیاره شو دیدم........
برام چشمک زد.........!
آخ! آخ که چقدر دلم تنگ شد........ دلم تنگ شد واسه روزی چند بار غروب خورشیدو دیدن!
دلم تنگ شد! دلم تنگ شد واسه جایی که اصلا یادم نیست! واسه موجوداتی که دوسشون
دارم و نمی شناسمشون!
به نظر تو من تو سیارمون چیزی داشتم که نسبت بهش مسئول باشم؟! نه! فکر نمی کنم!
چون اگه منم مثه شازده کوچولو یه گل داشتم ! یه گل داشتم که می دونستم منتظرمه !
حتما بر می گشتم.......!
ولی راستی! چرا بر نگشتم؟!
اصلا تو چرا اومدی؟! منو یادت می آد ؟حق داری! فکر کنم تو هم فراموش کردی! ولی دونی؟
وقتی دیدمت برام آشنا بودی.......یه نگاه آشنا......یه لبخند آشنا....... همه اون چیزایی که
توی این ۱۶ سال هیچکدوم از آدمای زمینی نداشتن!
تو رو خدا! تو رو خدا یادت بیاد ! آخه من بعد از این همه سال یه آشنا پیدا کردم..... می دونی؟
دیشب شازده کوچولو بهم گفت: نمی خوای بر گردی؟!
می خواست داد بزنم چرا! می خوام! مگه می شه نخوام؟!
ولی داد نزدم چون آدمای اینجایی فکر می کنن دیوونه شدم!
دیشب .....! شب بدی بود . همین جور به ستاره ها نگاه می کردم و حسرت می خورم!
نکنه یه وقت شازده کوچولو فکر کنه یادم نیست؟!!! اگه اینجوری فکر کنه؟ اگر دیگه صدای
خنده هاشو نشنوم! اگه دیگه آسمون برام معنی نداشته باشه..........!!!
نه! نمی خوام دوباره قاطی این دنیای اینا بشم......!
نمی خوام دوباره یادم بره........ پاک بودم..... آسمونی بودم........مهربون........!
تو که دیگه باید خوب بدونی .... آشنای من !
آدمای اینجا سطحی ترین فکر رو درباره چیزایی که می بینن می کنن!
ولی خوشحالم ! خوشحالم که دنیای کثیفشون منو نتونست مثه اینا کنه !
آخه ذات هر چیز که عوض نمی شه !
می گم هر چیز ! چون نمی دونم اونجا که بودم همین شکلی بودم....... یا یه موجود
کوچولوی دوست داشتنی!!
می دونی چرا شناختمت؟!
چون به حرفای دلم با بی حوصله گی گوش نمی کردی!
چون وقتی بهت گفتم : دلم گرفته ! نگفتی : چرا؟ آخی؟ واسه چی؟
گفتی : می دونم!
چون دیدم مثه خودمی ! دیدم دنیات با دنیای اینجایی ها فرق می کنه ....... !
آشنای قدیمی من......... بیا و همسفرم باش.........
من تنهام.....................!
بیا............. من می ترسم..........آخه تنهام........!
۱۳۸۴.۱۲.۵ ستاره کوچولوی تنها......!

می دونم که حرفامو نمی خونی اما نوشتم که بدونی....... شاید خوندی......
دیگه شاید حرفامو تو وبلاگم ننوشتم
رفتن من خیلی ها رو خوشحال می کنه...............!!!!!!