آخه چرا؟!
امروز زیاد حالم خوب نیست!!!!!!!!!!
داشتم فکر می کردم چقدر بده که کسی کسی رو دوس داشته باشه اما اون یا دوسش نداشته
باشه یا ندونه که اون چقدر دوسش داره
بهترین دوس چتیم همین طوریه ![]()
ای کاش اون دختره می فهمید که چقدر دوسش داره!!!!
همش ای کاش ........ اون نمی فهمه که چقدر دوسش داره
آخه چرا؟
اون همیشه اولین کسیه که من همیشه براش دعا می کنم . یعنی می شه یه روز اونو خوشحال
ببینم؟؟؟!!!!![]()
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و
اون منو " داداشی " صدا می کرد.
به موهای مواج و زیبای او خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه
اما اون توجه ای به این مساله نمی کرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم. بهم گفت:
(( متشکرم)) و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما...
من خیلی خجالتی ام علتش رو نمی دونم
تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من
خواست برم پیشش . نمی خواست تنها باشه. منم این کارو کردم .
وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه چشم های معصومش بود.
آرزو می کردم عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس
خواست بره که بخوابه.
به من نگاه کرد و گفت: ((متشکرم)) و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما...
من خیلی خجالتی ام علتش رو نمی دونم
روز قبل از جشن دانشگاه ÷یش من اومد و گفت: ((قرارم بهم خورده ، اون نمی خواد با من
بیاد))
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی پارتنر نداشتیم با هم
دیگه باشیم ، درست مثل یه " خواهر و برادر" . ما با هم به جشن رفتیم.
جشن به پایان رسید. من پشت سر اون ، کنار در خروجی ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم
به اون چشمهای مثه کریستالش بود.
آرزو می کردم که عشق متعلق به من باشه اما اون مثه من فکر نمی کرد و من اینو می دونم.
به من گفت: ((متشکرم . شب خوبی داشتیم)) و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما..
من خیلی خجالتی ام علتش رو نمی دونم
یه روز گذشت. سپس یک هفته ، یک سال ...... قبل از اینکه حرف دلمو بزنم. روز فارغ
التحصیلی فرا رسید.
من به او نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفت تا مدرکشو بگیره. می
خواستم عشقش متعلق به من باشه.
اما اون به من توجهی نمی کرد و من اینو می دونستم. قبل از این که خونه بره به سمت من
اومد . با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی.
با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: (( تو بهترین
داداشی دنیا هستی . متشکرم))
و گونه منو بوسید
می خوام بهش بگم ، می خوام بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما...
من خیلی خجالتی ام علتش رو نمی دونم
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا، اون همون دختره که الان داره ازدواج
می کنه. من دیدم که " بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو
می دونستم.
اما قبل از این که از کلیسا بره ، به من نگاه کرد و گفت: (( تو اومدی؟ متشکرم))
می خوام بهش بگم ، می خوام بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما...
من خیلی خجالتی ام علتش رو نمی دونم
سال های خیلی زیادی گذشت و من به تابوتی نگاه می کردم که دختری که منو داداشی خودش
می دونست توی اون خوابیده بود،
فقط دوستان دوره ی تحصیلش دور تابوت هستند. یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه ،
دفترش رو به من داد و این چیزی است که اون نوشته:
(( تمام توجم به اون بود. آرزو می کردم که عشقش برای من باشه اما اون توجهی به این
موضوع نداشت ومن اینو می دونستم .
می خواستم بهش بگم ، می خواستم بدونه ، من نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه
من عاشقش هستم . اما .... من خجالتی ام.... نمی دونم .... همیشه آرزو داشتم که به من بگه
دوستم داره))
ای کاش این کارو کرده بودم..... با خودم فکر می کردم و گریه.
ای کاش گفته بود...آخه چرا؟![]()
![]()
![]()
منم خجالتی ام .......
