تبليغاتX
شاید روزی کسی تنهایم را بفهمدو دیگرنباشم
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1384

این عکس واسه همه دوستای خوبم

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1384 ساعت 21:43 توسط محدثه |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384

سلام بچه ها

اینو یکی از دوستای خوبم بهم گفت چون خیلی از این متن خوشم اومد  گفتم شما هم بخونین

هیچ وقت به خدا نگو که یه مشکل بزرگی داری همیشه به مشکلت بگو که یه خدای بزرگ داری!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ساعت 13:52 توسط محدثه |
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384

راز هایی برای شادی

سلام بچه ها

 این رو بخونین به دردتون می خوره!

 راز اول: راز شادی در لذت پاک بردن چیزهای ساده است!

 راز دوم: راز شادی در این است که وقتی کاری برای تو می کنند آن را لطفی از جانب

 ایشان بدانی و در صدد جبران برآیی!

 راز سوم: راز شادی در لبخندی است که بتواند غمگینی را تسلی دهد!

 راز چهارم: راز شادی در قلبی است که به روی هر بیگانه ای  گشوده شود!

 راز پنجم: راز شادی در این است که دیگران را همان گونه که هستند بپذیری نه اینکه

 بخواهی آنها را در قالب دلخواه خودت فرو کنی!

 راز ششم: راز شادی در این است که شادی دیگران را شادی خودت بدانی!

 راز هفتم: راز شادی در درک آن است که دوستی ارزشمند تر از مسائل پیش پا افتاده

 و ارزشمند تر از سد راه شدن است!

 راز هشتم: راز شادی در این است که هر اتفاقی را با خونسردی و آرامش خاطربپذیری!

 راز نهم: راز شادی در این است که معنای عشق را در بخشیدن آن بیابی نه در گرفتن

 آن از دیگران!

 راز دهم: راز شادی در قلبی پاک و خالی از کینه و خود پرستی است!

 راز یازدهم: راز شادی در این است که متوقع نباشی دیگران شادت کنند بلکه خود در

 هر حالی شاد باشی!

                         <<<<<MOHADDESE>>>>>

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 ساعت 19:35 توسط محدثه |
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384

می دونین بچه ها می خوام باهاتون درددل کنم!

بعضی اوقات فکر می کنم چرا تو این دنیای به این بزرگی هیچکی منو حتی اندازه و سر یه سوزن

دوست نداره؟؟!

چرا هیچ وقت هیچکی دلش برای من تنگ نمی شه؟!

واقعاْ چرا؟!

من آدم بدی هستم؟!

چرا هیچ وقت یه دوست خوب ندارم که همیشه منتظرم باشه؟!

چرا من توی هفتا آسمون یه ستاره هم ندارم؟!

شاید خیلی از آدما مثل من باشن اما مطمئناْ اونا هم ناراحتن

چرا تا وقتی آدما زنده اند هیچکی تحویلشون نمی گیره اما وقتی می میرند عزیز می شن!

بعد یه پرده مشکی سفارش می دن و می نویسن " با قلب آکنده از غم و رنج برای ازدست دادن

دوست مهربانمان....... تسلیت عرض می نماییم"

واقعاْ این هیچ ارزشی نداره! اون دیگه مرده و دیگه بر نمی گرده

تا می تونیم الان عشقمونو به آدما ثابت کنیم  . وقتی بمیرن دیگه کاریش نمی شه کرد!

فقط با یه کلمه "دوست دارم" عشقتو بهش بفهمون

غرورت نمی شکنه! پشیمون نمی شی!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 ساعت 0:15 توسط محدثه |
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384

کوچولو های مظلوم و مهربون

سلام بچه ها

از همه ی دوستای خوبم که برام نظر گذاشتن خیلی خیلی ممنون

اینو  دوست عزیزم علی گذاشته تا توی وبلاگ بذارم

"دانی که  چه می ارزی ................بنگر  به چه می ورزی"

راستی بچه ها امروز خیلی غمگینم  آخه می دونی

یکی دو روز پیش رفته بودم کلاس انگلیسی .

داشتم بر می گشتم یه پسره دعا فروش رو دیدم که این مردم  رو التماس می کرد

که یه دعا فقط یه دعا ازش بخرن اما مردم با بی اعتنای می رفتن تا اینکه یه دختره اومد و با

بی رحمی به بچه ی گفت : برو بچه کثیف گدا!!

بچه ی بغضش شکست و دختره با یه پوزخند رد شد.

آخه مگه اون کوچولوی مظلوم چی کار کرده بود؟!

فقط به جرم اینکه خانواده درستی نداشت باید دلشو می شکوند؟! این انصافه؟!

رفتم کناره بچه ی نشتم و باهاش حرف زدم و اون فقط ۶ سالش بود.

اون کوچولو به جای اینکه الان پیش دوستاش تو کوچه ها بازی کنه داره تو این گرما

دعا می فروشه آخه چرا؟! مگه اون کوچولو دل نداره؟!

یکی جواب منو بده!

وقتی داشتم ازش خداحافظی می کردم  به من با لبخند یه دعا هدیه داد و پولشو نگرفت.

فکر می کنین اون کوچولو دلش نشکست؟!

این دنیا می گذره ۱۰ سال ۲۰سال ۱۰۰ سال بالاخره می میریم

فقط یه چیزی از ما واصه دیگران می مونه خوبی و بدی ها و دوست داشتن و نفرت!

چرا نباید بهترین آدمه روی زمین باشیم؟!

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384 ساعت 13:15 توسط محدثه |
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384

سلام دوباره به دوستای خوبم

از این که واسم نظر گذاشتین ممنون

از دوستای خوبم پژمان شهابرضاو اون دوست نا آشنا آقای م

آقای م آدما برای فکر کردن احتیاجی به اجازه ندارند چون هر آدمی که به دنیا می آد

شخصیت خاص خودشو داره

راستی بچه ها این ID منه اگه دوست ندارید نظر بدید یه سر به من بزنید

setaree_kocholo_tanha_to_asemoon@yahoo.com

همتونو دوست دارم

                           MOHADDESE    

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384 ساعت 13:45 توسط محدثه |
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384

چه حکایت زیبایی

بچه ها این مطلب رو از مقدمه ی کتای کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو برداشتم دوست داشتم 

شما هم اینو بخونید

کیمیاگر کتاب یکی از همسفرانش در کاروان را برداشت و ورق زد. به حکایتی

درباره نرگس  رسید. 

کیمیاگر با افسانه نرگس آشنا بود:

نرگس هر روز بر روی آبگیر خم می شد تا زیبایی خود را در آن تماشا کند.

روزی به قدری شیفته زیبایی خود شده بود که در آب افتاد و غرق شد.

 به جای او گلی روئید که نرگس نامیده شد.

وقتی نرگس مُرد پریان جنگل به سراغ آبگیر رفتند و دریافتند که آب

 شیرین و گوارای آبگیر از اشک شور شده .

 پریان از آبگیر پرسیدند: چرا گریه میکنی؟!

پاسخ داد: برای نرگس.

گفتند : آه هیچ جای شگفتی نیست که تو در عزای نرگس گریه کنی

زیرا هرچند ما در جنگل همیشه سایه به سایه اش راه می رفتیم 

 اما تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک به زیبایی

او چشم بدوزی.

آبگیر پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟!

پریان با تعجب پرسیدند: چه کسی بهتر از تو این را می دانست؟! 

 وانگهی نرگس هر روز زیبایی خود را در آب های تو تماشا می کرد.

 آبگیر لحظه ای غرق در سکوت شد. عاقبت گفت: هرگز به زیبایی نرگس

 پی نبرده بودم. به این خاطر برای نرگس گریه می کنم که هرگاه بر روی 

من خم می شد. من زیبایی خودم را در در اعماق چشمانش تماشا می کردم.

کیمیاگر اندیشید : چه حکایت زیبایی!

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384 ساعت 22:51 توسط محدثه |
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384

فرشته فراموش کرد

این مطلب ادبی رو تقدیم میکنم به شما:

فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت و گفت:

خدایا! میخواهم زمین را از نزدیک ببینم اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.  دلم بی تاب

تجربه ای زمینی است.

خداوند در خواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت : تا باز گردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کار من

نمی آید .

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت

را به امانت نگاه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: باز می گردم حتماً باز می گردم این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آ مد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد . او هر که را می دید به یاد

می آورد زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود اما نفهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن

بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.

روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.

و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد. نه بالش را

و نه قولش را .

فرشته فراموش کرد . فرشته در زمین ماند . فرشته هرگز به بهشت  برنگشت.

                                                                                  عرفان نظر آهاری

                     

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 ساعت 13:37 توسط محدثه |
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384

سلام بچه ها !!!

من محدثه هستم ۱۶سالمه از رشت

این وبلاگ رو درست کردم که چیزهایی که دوست دارم بنویسم

خوشحال می شم اگه نظر بدید!

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384 ساعت 20:38 توسط محدثه |